bg-900×500-27-1

سیدمحسن هاشمی - مدیریت باور موفقیت

هو المحبوب

اجازه بدهید داستان جالبی را خدمت شما عرض کنم؛ داستان نوجوانی که سرنوشت خود را تغییر داد.

این نوجوان در یکی از منطقه‌های پایین شهر، زندگی می‌کرد. زندگی خانوادگی او چنان به سختی سپری می‌شد که او با کلی سختی و محدودیت بزرگ می‌شد. درآمد کم پدر که فقط هزینه روزانه آن‌ها را می‌داد، چیزی نبود که بخواهد پس اندازی برای آینده او داشته باشند.

بدست آوردن بسیاری از چیزهایی که برای خانواده‌های دیگر، معمولی بود، مثل داشتن یک تلویزیون برای این نوجوان و خانواده‌اش آرزو بود.

او برای کمک به مخارج زندگی خودشان، مجبور بود بعضی از روزهارا با پدرش به کار ساختمانی و کارگری برود.

در آن سن و سال، برای خیلی از کسانی که آن نوجوان را می‌شناختند برایشان مشخص بود که او آینده درخشانی ندارد.

او روزی با پدرش سر کار ساختمانی بودند که اتفاق بسیار مهمی برای زندگی این نوجوان افتاد. سر ظهر شد. کارگرها در گوشه‌ای از ساختمان به استراحت مشغول شدند. ناگاه درب ساختمان باز شد و صاحبکار وارد شد.

آقایی چهل ساله، با کت و شلوار شیک و مرتب و با یک عطر خوشبویی که بوی آن کل محوطه را پر کرده بود.

صاحبکار آدم خیلی باحالی بود. هر از گاهی می‌آمد و کنار این پدر و پسر می‌نشست و از خاطرات و تجربیات خودش می‌گفت. با این‌که خیلی سن نداشت ولی خیلی بیشتر از سن خودش می‌فهمید.

آن روز شروع کرد به صحبت کردن و حرف‌هایی را زد که خیلی در زندگی این نوجوان تأثیر گذاشت. این حرف‌ها تا سال‌های سال مثل تیک تیک ساعت در ذهن این نوجوان می‌زد و تکرار می‌شد.

پدر نوجوان استکان چایی را پیش روی صاحبکار گذاشت. او نیمی از چایی را نوشید و گفت: من با همین دست‌هایم کارگری می‌کردم و خیلی از این دست‌ها کار می‌کشیدم. روزی با خودم گفتم: این دست‌های من تا کی می‌توانند کار کنند؟ آخرش روزی این دست‌ها ضعیف می‌شوند، آسیب می‌بینند و نمی‌توانند کار کنند.

برای همین تصمیم گرفتم از آن روز به بعد فقط با دست‌هایم کار نکنم؛ بلکه از فکرم نیز بهره ببرم. همین تصمیم بود که زندگی و سرنوشت مرا دگرگون ساخت.

صاحبکار دوباره مقدار مانده‌ی چایی سرد شده را نوشید و به پدر نوجوان رو کرد و ادامه داد:

به نظر من احتمالا شما نیز مشکل قدیمی مرا دارید. سعی می‌کنید که در زندگی فقط با دست‌هایتان کار کنید از این رو همواره کارگری می‌کنید و تخصصی کار نمی‌کنید و هرگز در کاری متخصص نمی‌شوید.

آنگاه صاحبکار به آن نوجوان رو کرد و گفت: شاید الآن توی ذهنت با خودت می‌گویی: کلی محدودیت و گرفتاری و مشکل است.

من هم قبول دارم که مشکلات وجود دارد؛ اما این را بدان که تا زمانی که خودت را عوض نکنی هیچ چیزی عوض نمی‌شود.

نوجوان با دقت جملات آن روز صاحبکار را مرور کرد و با خود می‌گفت: او درست می‌گوید تنها کاری که بلد هستم، کارگری است و تا زمانی که خودم را عوض نکنم هیچ چیزی عوض نمی‌شود.

آن روز شاید طولانی‌ترین روز زندگی آن نوجوان بود. هم به خاطر روزهای بلند تابستان، و هم افکار طولانی که آن روز در تمام ذهن و قلب و روحش می‌گذشت.

این جملۀ «تا زمانی که خودم را عوض نکنم هیچ چیزی عوض نمی‌شود» زندگی نوجوان را عوض کرد.

او دو راه بیشتر نداشت، یا باید همان زندگی سخت و بدون هدفش را ادامه می‌داد، یا باید مسیرش را عوض می‌کرد. انتخاب دیگری در کار نبود.

او راه دوم را انتخاب کرد و شروع کرد تا خودش را عوض کند. از این رو مهمانی‌ها و خوشگذرانی‌هایی را که خیلی دوست داشت کنار گذاشت. از مسافرت‌هایی که قبلاً برایشان برنامه‌ریزی کرده بود، منصرف شد.

او یادگیری را آغاز کرد و در مسیر راه، روزهای سختی برای او رقم خورد.

زمانی که دوستان او به تفریح می‌رفتند، او کتاب می‌خواند و در کلاس‌های آموزشی شرکت می‌کرد و در این راه، قید خیلی از پول‌های تو جیبی و لباس نو خودش را می‌زد.

روزهای سختی را سپری می‌کرد. در سرما و گرما در کلاس‌های مختلف شرکت می‌کرد، بعضی از روزها واقعاً خسته می‌شد.

به جایی رسید که خیلی از اطرافیانش می‌گفتند: بابا! بسه دیگه درس و کلاس را رها کن! دو روز دنیا رو خوش باش.

ولی او تصمیم خودش رو گرفته بود و می‌خواست موفق شود. او می‌خواست لذت‌های آنی و زودگذر را با لذت‌های طولانی مدت و ماندگارتر، عوض کند.

کم کم اینها نتیجه داد، درآمد او در حال رشد قرار گرفت، حتی روابطش با دیگران، بسیار بهتر از قبل شده بود.

او توانست دوره‌ها و آموزش‌هایی که سالیان سال، برایشان زحمت کشیده بود را در اختیار علاقمندان قرار دهد و برای این کار کلاس‌ها و دوره‌های مختلفی را برگزار کرد.

به قول معروف چون خاک صحنه خورده بود و از کارگری به اینجا رسیده بود، افراد مختلفی به او اعتماد می‌کردند.

البته که راه آسانی نبود، و اینها یک شبه اتفاق نیفتاد. و مسیر، یک مسیر طولانی و پر از فراز و نشیب و گاهی سخت و دردناک بود. بعضی از روزها ناامید می‌شد، بعضی روزها شکست می‌خورد. اما باز هم ادامه می‌داد.

با نگاه مهربان خداوند، امروز زندگی‌اش از هر نظر پربار و غنی است.

دوستان عزیز! اجازه بدهید عرض کنم آن نوجوان که آن روزهای سخت را پشت سر گذاشت من بودم. و اینجا هستم که بگویم که اگر آن نوجوان توانست، مطمئن باشید که شما هم می‌توانید.

دلیل این که این داستان کارگر ساختمانی را برای شما تعریف کردم، این است که این داستان، داستان زندگی من نیست. داستان زندگی شما نیز هست.

احتمالا شمایی که با روزهای سختی دست و پنجه نرم کرده‌اید، و مثل من شکست‌ها و سختی‌هایی را در زندگی داشتید، ولی الان آماده‌اید که روزهای شیرین خود را رقم بزنید.

رفقا، الان بعد سالها که هنوز به پینه‌های دستم، که یادگاری از کار سخت ساختمانی آن روزهاست، نگاه می‌کنم، با خودم می‌گویم حتما آن روزها لازم بوده تا به این روزها برسم.

و در این سایت می خواهم با تو تجربیاتم را بگویم. تو که بهترینی .

ورود